الهه شرقی
انگاه که غرور کسی را له می کنی... انگاه که کاخ ارزوهای کسی را ویران می کنی... انگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی... انگاه که بنده ای را نادیده می انگاری... انگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی... انگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می انگاری ... می خواهم بدانم: دستانت را بسوی کدام اسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟... هی فلاني؟می دانی؟رسم زندگی چنین است : می آیند... می مانند.. عادتت می دهند... و می روند... و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟! مثل همه ی فلانی ها؟من دلم تنگ كسي است،كه به دل تنگي من مي خندد ... شب و تنهایی و تردید... از این برزخ دلم رنجید... شدم از زمزمه لبریز... منو گریه و بهانه... منو حس شاعرانه... واژه باران شد و بارید... منو اغاز ترانه... دل به تنهایی سپردم... شب و تا خاطره بردم... با خیالی پینه بسته... لحظه لحظه مو شمردم... شب و تنهایی و تکرار... پشت دلتنگی دیوار... رو لبم رویید و گل داد.. اولین شعر،اولین بار... منو گریه و بهانه... منو حس شاعرانه... واژه باران شد و بارید... منو اغاز ترانه... من اگر شعری سرودم... پر از احساس تو بودم... در تولد ترانه... مثل دریا لب گشودم... هرگز نمی خواست دل من... تو رو پریشون ببینه... یا حتی از رفتن تو رو ... روزی پشیمون ببینه... هرگز نمی خواست که یه روز... چشماتو گریون ببینه... یا اینکه نفرینت کنه... خونتو ویرون ببینه... می گم واست تا بدونی... که غصه هات درد منه... با اینکه رفتی از پیشم... بازم غمت دل میشکنه... هرگز نمی خواست که دلم... از تو شکایت بکنه... وقتی که نیستی پیش من... درد و حکایت بکنه... تو خواستنی مثل هوا... حاضر به موندن نشدی.. ترانه ها گفتم برات... حاضر به خوندن نشدی... تو چشم تو نشستم... چشماتو بستي رفتي... باور من نميشه... عهد و شکستي رفتي... منتظرم نموندي... از شهر اشتي رفتي... با همه قسم ها... تنهام گذاشتي رفتي... اخه چطور تونستي... راضي کني خودت رو... اسوده بي من بري... سنگي کني دلت رو... چرا تو فکر نکردي... با رفتنت يه باره... مي شکنه اين دل من... عشق ميشه پاره پاره... کاش که نرفته بودي... باز منتظر مي موندي... به غم منو سپردي... تو قلبم رو شکوندي... من که دلم نيومد... برم تنهات بزارم... غصه رو يارت کنم... غم تو چشات بکارم... ارزوهای تو بزرگ... با خواسته های بی شمار... دست منم خالی و پوچ... دست فقیر روزگار... خوابای توی چشماتو... نمی تونم تعبیر کنم... تو رو از این حقارتم... نمی تونم دلگیر کنم... می ترسم از دل خودم... نتونه لایقت بشه... تو هم نخواه دل غریب... بمونه عاشقت بشه... راهی که باقی میمونه... رفتنته همین و بس... توی دلم خونه نکن... نخواه برات بشم قفس... تو رو قسم به اون خدا... به چشم احساسم نیا... دیگه فراموشم بکن... تا که نشی تو موندگار... نذار که عشقت دوباره... بیاد و ساحلم بشه... بزار که درد کمتری .. نصیب این دلم بشه... تو این روزا ما ادما... گل نمی دیم به دست هم... از یادمون داره میره... دلتنگیهای دم به دم... این روزا دیگه همه جا... صحبت بی وفاییه... ورد زبون ادما... تنهایی و جداییه... هر کی به فکر خودشه... همدلی معنا نداره... حتی دیگه بی بهونه... عشق میره تنهات میزاره... یکی بیاد یکی بیاد... چلچله رو صدا کنه... پنجره های بسته رو ... بیاد دوباره وا کنه... یکی بیاد داد بزنه... که دوره دوره ی وفاست... دشمنی معنا نداره... دنیا پر از صاح و صفاست... یکی بیاد یکی بیاد... تا اخر عاشق بمونه... دلزده و خسته نشه... دل کسی رو نشکونه... من می مونم تا که نگن... عشق دیگه بی دووم شده... من می مونم تا که نگن... دوره ی عشق تموم شده... من می مونم تا بدونن... عاشق و با وفا کیه...؟ تا که دیگه کسی نگه... یک دل باصفا چیه...؟ من میمونم تا که بگم... دوست داشتنم حقیقته... برای اعتبار عشق... همین خودش غنیمته... اي تو اي مايه ي آرامش من ... که در اینه ی اشک تو غم من پیداست... در امتداد عاشقی... سکوت دست افکنده بر لب هایم...! تنهایی در برابرم زانو می زند...! چشمانم به امید ها خیره می شود... به موج های زندگی می اندیشم... و می اندیشم به خویش... از کجا عبور خواهم کرد...؟ ایا خواهم گذشت از انبوه سیاهی ها...؟ ایا خواهم شنید صدای پر زدن را...؟! انگار دنیا می خواهد بلغزد... گویا عمر تضمینی ندارد...! از کجا بدانم دست هایم خواهد گرفت... شانه ای محکم را...؟ ابرها می گذرند... برگ ها می ریزند... زیر پاهامان شکافیست... پنهان زیر خاشاک تقدیر... اگر چه روز های تازه می گذرند... وقتی که گریم میگیره.. دلم میگه مبارکه... قدر اشکاتو بدون... هنوز چشات بی کلکه... وقتی که گریم میگیره .... یه اسمون بارونی ام.. اما به کی بگم خدا... من تو دلم زندونی ام...!! به چه می خندی تو..؟ به مفهوم غم انگیز جدائی...؟! به چه چیز...؟ به شکست دل من..؟ یا به پیروزی خویش..؟ به چه می خندی تو..؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد..؟ یا به افسونگری چشمانت..؟ که مرا سوخت و خاکستر کرد..؟! به چه می خندی تو..؟ به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست...؟! خنده دار است بخند.. بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی.. اهنگ اشتیاق دلی دردمند را.. شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق.. ازار این رمیده سر در کمند را... بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت.. اندوه چیست... عشق کدام است.. غم کجاست... می دانم بعد از هز خنده من گریه طولانی است... من پس از هر خنده ی خود می ترسم... که دگر اشک ندارم که رها سازم... و در نوبت خنده ی دیگر باشم.. بهر کس چشم یاری دوختم.. عاقبت در نامیدی سوختم... هیچکس از درد من اگاه نشد... عاقبت در ناتوانی سوختم.. محبت در دیارم سر بریدند.. همان عشق را دامن دریدند... تن پروانه را صد پاره کردند... گل مهر و وفا از ریشه کندند.. گلی از اشک چشمان اب دادم... به دست خسته ی خود تاب دادم.. ندانستم به غفلت مانده بودم... که ان گل را به دست اب دادم... خداحافظ رفیق شام تارم.. خداحافظ شمیم نوبهارم... که کویت میروم .. به عشقت پیش تو جا می گذارم... بازی بزرگ روزگار ... در دست های تو.. مشرقی ترین چشم...! از نظام تپنده ی حیات... تمرد کرده ای... کودکی شده ای... که کودکانه به باخت می نشانی... و عشق را... با حرف هایی که پر از هیچند... به خواستنی بچه گانه... از من گرفته ای... نیمه ی شرقی لطافت های باران خورده... کویرت را نمی خواهم... برو... و بدان... که عشق... بازی نیست...!
اي تو اي راه من و چاره ي من ...
اي تو اي نور دل و ديده ي من ...
اي تو اي شمع شب تيره ي من ...
اي تو اي نور دِه مهتابم ...
بي تو و فکر تو من بي تابم...
بي تو من راه ندارم به کسي...
بي تو من هيچ ندارم نفسي ...
به تو و عشق تو من در گيرم ...
بي تو و عشق تو من مي ميرم...
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست...
گل من گریه مکن...
سخن از اشک مخواه...
که سکوتت گویاست...
از نگه کردنت احوال تو را می دانم...
دل غربت زده ات...
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم...
چه غمی در دل ماست...
گل من گریه مکن...
اشک تو صاعقه است...
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی...
بیش از این گریه مکن...
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی...
من چو مرغ قفسم...
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی...
گل ن گریه مکن...
که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست...
فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست...
دل به امید ببند...
نا امیدی کفرست...
چشم ما بر فرداست...
ز تبسم مگریز...
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست...
گل من گریه مکن...

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست...
آه بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست ...
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب...
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست ...
آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد ...؟!
بال وقتي قفس پر زدن چلچله هاست...
بي تو هر لحضه مرا بيم فرو ريختن است...
مثل شهري که به روي گسل زلزله هاست ...
باز مي پرسمت از مسئله دوري وعشق ...
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست...![]()
![]()
![]()
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
خیمه شب بازی دهر ...
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد...
عشقها می میرند...
رنگها رنگ دگر می گیرند...
وفقط خاطره هاست ...
که چه شیرین وچه تلخ...
دست ناخورده به جا میماند...
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه ...
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه ...
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه...
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه...
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه ...
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه ...
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه ...
اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه ...
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه ...
| :قالبساز: :بهاربیست: |












